تبليغاتX
امپراتوري پارس - سخنان ديگران درباره کورش بزرگ
تاريخ اسطور‌ههاي ايران باستان

 

 

هانري برٌ دانشمند فرانسوي در کتاب تمدن ايران باستان مي‌نويسد:
«
اين پادشاه بزرگ برعکس سلاطين قسي‌القب و ظالم بابل و آسور بسيار عادل و رحيم و مهربان بود زيرا اخلاق روح ايراني اساسش تعليمات زردشت بوده. به همين سبب بود که شاهنشاهان هخامنشي خود را مظهر صفات (خشترا) ميشمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا براي خير بشر و آسايش و سعادت جامعه انسان صرف مي‌کردند»
--------------
«
آخيلوس» هماورد ايرانيان در نبرد ماراتون، درباره‌ي كورش مي‌نويسد: «او مردي خوشبخت بود، صلح را براي مردمان‌اش آورد… خدايان دشمن او نبودند؛ چون كه او معقول و متعادل بود»
-------------------------
کورش در تورات :
خداوند درباره کورش مي گويد که او شبان من است و هر چه او کند آن است که من خواسته ام . منم ( خداوند ) که او ( کورش ) را از جانب مشرق بر انگيختم تا عدالت را روي زمين برقرار کند . من امتها را تسليم وي ميکنم و او را بر پادشاهان سروري ميبخشم و ايشان را مثل غبار به شمشير وي و مانند کاهي که پراکنده شود به کمال او تسليم مي کنم . من کورش را به عدالت بر انگيختم و تمامي راهها را در پيش رويش استوار خواهم ساخت . منم که شاهين خود را ( کورش ) را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزديک آوردم . خداوند کورش را برگزيد و فرماندار جهانش کرده است . بازوي او را بر کلدانيها فرو خواهد آورد و راه او را همجه هموار خواهد ساخت . در سال اول سلطنت کورش پادشاه پارس کلام خدا کامل شد . خداوند روح کورش پادشاه فارس را برانگيخت تا در تمامي سرزمينها خود فرماني صادر کند که ( يهوه ) خداي آسمانها تمام ممالک زمين را بر من داده است و امر داده است خانه براي او در اورشليم بنا کنم .
----------------------------
سخنان ايسکيلوس
«
کوروش فهرمان بختيار، چون به قدرت رسيد، ميان اقوام برادر صلح برقرار کرد، و سپس لوديا و فروگيا را مخسر خود ساخت، و بر نيروي سراسر تسلط يافت. آسمان با او سرکين نداشت چون فرزانه بود»

Aesschylus, Persae, 768-82

---------------------

افلاطون که در فهرست بزرگترين مردمان گذشت روزگاران است مي‌فرمايد:
«
هنگام پادشاهي کوروش٬ ايرانيان آزادي داشتند و همه مردان آزاد بودند و سرور و فرمانرواي بسياري از مردمان ديگر نيز بودند. فرمانروايان رعاياي خود را در آزادي سهيم کرده بودند ؛ چون سربازان و سرداران همه را به يک چشم مي‌ديدند و با همه به برابري رفتار مي‌کردند٬ سربازان در موقع خطر آماده‌ي جانفشاني بودند٬ و در جنگ با جان ميکوشيدند. اگر در ميان ايرانيان مرد خدردمندي بود که ميتوانست اندرزي بدهد که مردمان را سودمند باشد٬ چنان ميکردند که همه‌ي مردم از خردمندي او استفاده کنند٬ پادشاه بر کسي حسد نمي‌ورزيد اما بهمه آزادي ميداد تا آنچه مي‌خواهند بگويند٬ و آنکس را که اندرز بهتر ميداد وراي بهتر مي‌نهاد٬ گرامي‌تر مي‌داشت. اين بود که کشور از هر لحاظ پيشرفت کرد و بزرگ شد٬ زيرا افراد آزادي داشتند٬ و در دميان آنان محبت بود و نسبت بهم٬ حس خويشاوندي مي‌کردند»

(
افلاطون٬ قطعه‌اي از کتاب سوم قوانين ؛ ترجمه‌ي اين فقره از دکتر م. صناعي است: «نظر افلاطون در باره‌ي بزرگي و تباهي خاندان هخامنشيان»٬ مجله سخن٬ دوره‌‌ي يازدهم شماره ۱۲ (نورو ۱۳۴۰) ٬ ص ۱۲۸۱ تا ۱۲۸۵)




ديودروس:

«
کورش٬ پسر کمبوجيه و ماندانه دختر پادشاه ماد٬ در دلاوري و کارآئي خردمندانه و ديگر فرزانگيها سرآمد مردم روزگار خود گشت٬ زيرا پدرش او را شاهانه پرورده بود٬ و براي رسيدن به بزرگترين هدفها و دستيابي به بهترين پايگاهها تشويقش کرده بود. از همان آغاز کارش٬ پيدا بود که به انجام کارهاي بزرگ کامياب خواهد گشت زيرا فرزانگي و کارآئيش براي کسي چنان جوان و تازه پاي بميدان نهاده٬ شگفت‌ آور مي‌‌نمود.

همه گفته‌اند که کورش نه تنها در جنگ دلاور و بي‌باک بود٬ بلکه در رفتار با زيردستانش ميانه رو و پاک‌انديش و انسان‌‌دوست بود٬ و از اين جهت ايرانيان او را «پدر» مي‌خواندند»

Diodorus Siculus, IX, 22, 24

درباره‌ي ديودروس :

او يک تاريخ‌نگار اهل جزيره‌ي سيسيلي است که ۲۱ سال پيش از زايش مسيح(ع) از جهان رخ برکشيد. او کتابي به نام «تاريخ جهان» نوشت در ۴۰ جلد که امروز حدود ده جلد از آنها به ما رسيده.

----------------------
Comte Gobineau
کنت دوگبينو در ستايش کوروش کبير ميگويد:

«
او هيچگاه نظير خود را در اين عالم نداشته.... اين يک مسيح بود و مردي که درباره اش تقدير مقرر داشته بود بايد از ديگران برتر باشد

--------------------------
گزنفون گويد:

روزي در انديشه افتادم که به راز کاميابي فرمانروايان و دولتها، و علتهاي فراز و نشيب ملتها و حکومتها و چگونگي رفتار رهبران و کردار زيردستان و مهرباني و جانفشاني کسان نسبت به يکديگر ، پي ببرم; و بدين نتيجه رسيدم که براي انسان بسيار آسانتر است که بر جانوران فرمان راند تا بر آدميان. اما هنگاميکه بياد آوردم که چگونه يکتن، يعني کورش پارسي، بود که بسياري از آدميان و شهرها و ملتها را فرمانبردار خود کرد، بناچار گمان خود را ديگرگون کردم، و بر آنم که حکومت بر انسانها نه کاري ناشدني است، و نه حتي دشوار، بشرط آنکه بخردانه و با هوشمندي در پي حکومت کردن برآئيم.

باري، ميدانيم که مردمان بدلخواه خود کورش را فرمان بردند. با آنکه گروهي از آنان از او چندان دور بودند که مسافت ميانشان را چندروز، يا حتي چند ماه، مي بايست طي کرد، و بسياري از آنان هرگزش نديده بودند، و براي بسياري اميدي هم نميرفت که روزي بديدارش رسند، با اينهمه همگان او را از صميم قلب بندگي ميکردند.

اين وضع جاي شگفتي ندارد، زيرا که وي با شاهان ديگر - چه آنان که جانشين پدر شده‌اند و پادشاهي را بميراث برده‌اند، و چه آنان که با کوشش و تلاش و تخشائي خود٬ بر تاج و تخت دست يافته‌اند - تفاوت بسيار داشت. در حاليكه تاجوران ديگر اگر بتوانند بر كشور خود حكومتي پايدار و نيرومند داشته باشند٬ خرسند خواهند بود٬ و نميتوانند بر همسايگان دست يابند٬ كورش ملتهاي فراواني از آسيا و اروپا و آفريقا را پيرو و فرمانبردار خود كرد٬ و بزرگترين شاهنشاهي تاريخ را بنياد گذارد.

اين فرمانبرداران از قومهاي گوناگون و با زبان و آداب و آئينهاي متفاوت بودند٬ ولي همه او را ميخواستند٬ و از او باك داشتند٬ و يار ايشان نبود كه در برابرش در ايستند. اما همواره آرزومند بودند كه خدمتش كنند٬ و شادمانش دارند٬ و بوسيله‌ي اندرزها و رفتار خردمندانه‌اش راهنمائي شوند. اگر از زادگاهش آغاز كنيم٬ به هر سوئي٬ به خاور و يا باختر٬ به شمال و يا جنوب٬ كه برويم٬ به اندازه‌ي قبيله‌هائي كه زير فرمان آورده بود٬ برميخوريم كه مسافرت در سرزمين همه‌ي آنان را بسيار دشوار مي‌يابيم. و ما از آنجا كه اين بزرگمرد را در خور همه گونه ستايش مي‌دانيم٬ درباره‌ي تبار و خاندانش٬ زايش و پرورشش٬ و گوهرها و هنرهاي خدا داديش٬ و فرهنگ و آموخته‌هايش كه اينهمه او را در فرمانروائي كردن بر مردمان كاميابي داده بود - پژوهش‌ها كرده‌ايم. و بنابراين ميكوشيم كه آنچه را درباره‌اش دريافته‌ايم٬ و يا درست مي‌دانيم٬ بازگو كنيم.


کورش پسر کمبوجيه پادشاه پارس و ماندانه شاهدخت ماد بود. ايرانيان تا به امروز (يعني روزگار گزنفون) در داستانها و آوازهائي که به ياد او ميسرايند و ميخوانند، ميگويند که وي زيباترين، بخشنده‌ترين ودريادلترين مردان بود و بزرگترين هواخواه فرهنگ و آموختن، و بلند پروازترين جوانان بشمار ميرفت; و از اين جهت براي انگيختن ستايش کسانس، به همه گونه سختي تن در ميداد، و همه گونه خطري را پيشواز ميکرد. وي به آئين نيکوي پارسي که جوانان را کاري، دورانديش، وفادار و زيرک و بافرهنگ مي‌سازد-بار آمد; در دوازده سالگي به دربار پدر بزرگش رفت، و بزودي آئين‌هاي شاهي را به نيکوئي فراگرفت، و دليريها نمود، و بخشندگيها، زيرکيها و کارهاي شاهانه‌ي بسيار از او سرزد، چنانکه «مادها او را ميستودند و در داستانها و آوازها يادش ميکردند»

برگرفته از:
Xenophon, Cyropaedia, I, 2:1
برگردان به فارسي:
دکتر شاپور شهبازي

آنگاه گزنفون از زندگي کورش سخن ميراند، و بارها گذشت و جوانمردي، وفاداري و فداکاري، هنر سپهبدي وجهانداري، خويشتن‌داري و خردمندي، بلند‌پروازي و تيزهوشي، شکوهمندي و پهلواني او را ميستاد‌; و از کارهاي برجسته‌اش در بزم و رزم، در خانه و سفر، در شکار و در بيابان، و در دشت و کوهسار، و از رفتارش با دوستان و همراهان، با خويشاوندان و بيگانگان، با دشمنان توانا و نگون‌بخت، ياد ميکند، و همواره زبان به ستايشش ميگشايد. گزنفن چنان شيفته‌ي کورش ميشود که او را برترين مرد تاريخ مي‌داند، و مي‌افزايد که پارسيانش او را پدر ميخواندند، و ديگران خداوندگارش(يعني به چم برترين سرور و نه آفريدگار) ميناميدند ;
و داوري ميکند که : چون او کسي شايسه‌تر فرمانروائي، از مادر زائيده نشده است.
------------------------

گزيده‌هايي از:
Sir Percy Sykes, History Persian, Vol. I , 3rd Edition, 1930, London

داوري سايکس

«
چنان مي‌نمايد که زيبائي مردانه و دلاوري و پهلواني و تلاش‌هاي او در همه‌ي دوره زندگيش آشکار بوده است٬ هيچگاه خوش‌گذراني و تن آسائي-دو بلائي که دچار بسياري از بزرگان جهان بوده- بمردانگي او گزندي نرسانيد. در اداره کننده بودن او جاي گمان است٬ چه در آن روزگاران اين هنر چند اقبالي نمي‌يافته٬ اما کارداني و تدبير و خوش‌رفتاري و مهرباني او مهشود است٬ و از اين رو برخلاف رفتار جهانگيران پيشين بر مردمان٬ ناگوار و سخت نبوده است. جوانمردي و انسان‌دوستي‌اش در سرحد کمال بود٬ کاسان‌دانه دختر فرناسپه‌ي هخامنشي را بهمسري در پذيرفت٬ و چون وي در گذشت بر سوگ او زاري فراوان کرد. رفتار خوش و نيکويش نيز از غرور و خودپرستي دور بود. مردم را بخوبي مي‌پذيرفت٬ و حال آنکه شاهان پيشين بخصوص از باردادن به مردم پرهيز ميکردند و کسي راه نميدادند»


«
خوش زباني او از پاسخي که در داستان رقص ماهيان به يونانيان داده است آشکار است.. مطالب کتاب مقدس (تورات) و نوشته‌هاي يوناني و سنتهاي ايراني همه همداستانند که کورش باستي سزاوار لقب «بزرگ» بوده است. مردم او را دوست ميداشتند و «پدر» ميخواندند. ما نيز ميتوانيم بدان بباليم که نخستين مرد بزرگ آريائي {اينجا انديشه‌اش هندواروپايي است زيرا تنها شاخه‌ي هندوايراني گروه هندواروپايي است که آريائي خوانده مي‌شود} که سرگذشت بر تاريخ روشن است٬ صفاتي چنان عالي و درخشان داشته است

باز هم گزيده‌هايي از:
Sir Percy Sykes, History Persian, Vol. I , 3rd Edition, 1930, London

در هنگاه توصيف آرامگاه کورش مي نويسد:

«
من خود سه بار اين آرامگاه را ديدار کرده‌ام ، و توانسته‌ام اندک تعميري نيز در آنجا بکنم، و در هر سه بار اين نکته را يادآورده شده ام که زيارت آمارگاه اصلي کورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتياز کوچکي نيست و من بسي خوشبخت بوده‌ام که بچنين افتخاري دست يافته‌ام. براستي من در گمانم که آيا براي ما مردم آريائي (هندواروپايي) هيچ بناي ديگري هست که از آرامگاه بنياد گذار دولت پارس و ايران.. ارجمندتر و مهمتر باشد


-------------------------------


ادوارد مي‌ير (Edwar Meyer) مورخ نامي آلماني و نويسنده‌ي تاريخ باستان(Geschichte des Alterturms) ٬ در مقاله‌اي کورش را بدينگونه ميستايد: « او که در آغاز پادشاه‌ قوم ناشناخته‌اي بود٬ در اندک زماني شاهنشاهي فراخي پي‌ريخت که از رود سند و آمودريا (جيحون) تا درياي اژه و مرز هند گسترش داشت. اين کار شگرف نشان ميدهد که وي سپهبد و کشوردار بزرگي بوده‌ است. از منش او آزادگي ميبارد٬ رفتار جوانمردانه و مردم پسندانه‌اي که به از پاي افتادگان مي‌نمود٬ او را بي‌مانند مي‌سازد. وي هرگز شهري را به ويراني نکشيد٬ و شاه تارخ باخته‌اي را به دژخيم نسپرد. در بابل٬ همچون پادشاهي قانوني و قانونگزار رفتار کرد. پارسيان سربلندانه از وي بعنوان پدر ياد مي‌کردند٬ و يونايان و دشمنان ديگر٬ به بزرگي او سر کرنش فرود مي‌آوردند. بنابراين آفرين و ستايشي که گزنفن با برگزيدنش بعنوان قهرمان کتاب خود٬ درباره‌اش روا داشت٬ سزا و بجا بود»

----------------------------

ويليام دورانت William Durant مورخ و فيلسوف نامي آمريکائي کورش را بدينگونه ميستايد:

بخش يک:

«
کوروش يکي از کساني بود که گويا براي فرمانروائي آفريده شده‌اند، و بگفته‌ي امرسون Emerson همه‌ي مردم از تاجگذاري ايشان شاد ميشوند. روح شاهانه داشت و شاهانه بکار برمي‌خاست; در اداره‌ي امور بهمانگونه شاستگي داشت که در کشور گشائيهاي حيرت انگير خود چنين بود; با شکست خوردگان به بزرگواري رفتار ميکرد، و نسبت بدشمنان سابق خود مهرباني ميکرد پس مايه‌‌ي شگفتي نيست که يونانيان درباره‌ي وي داستانهاي بيشمار نوشته و او را بزرگترين پهلوان جهان پيش از اسکندر دانسته باشند.

..
آنچه به يقين ميتوان گفت اينست که کوروش زيبا و خوش‌اندم بود؛ چه ايرانيان تا آخرين روزهاي دوره‌ي هنر باستاني خويش به وي همچون نمونه‌ي زيبايي اندام مينگريسته اند؛ ديگر اينکه وي بنيانگزار سلسله‌ي هخامنشي يا سلسله‌ي «شاهان بزرگ» است که نامدارترين دوره‌ي تاريخ ايران بر آن سرزمين سلطنت ميکرده‌اند. ديگر آنکه کوروش سربازان مادي و پارسي را چنان منظم ساخت که بصورت ارتش شکست ناپذيري در آمد٬ و بر سادريس و بابل مسلط شد٬ و فرمانروائي اقوام سامي را بر مغرب آسيا چنان پايان داد که تا هزار سال ژس از آن ديگر نتوانستند دولت و حکومتي بسازند؛ تمام کشورهائي را که ژيش از وي در تخت تسلط آشور و بابل و لوديا و آسياي صغير بود ضميمه‌ي ايران ساخت٬ و از مجموع آنها يک دولت شاهنشاهي ايجاد کرد که بزرگترين سازمان سياسي پيش از دولت روم قديم و يکي از خوش اداورترين همه‌ي دوره‌هاي تاريخي بشمار ميرود

آنچه از داستان‌هاي يوناني برمي‌آيد٬ كوروش از آن كشور گشاياني بوده است كه بيش از هر كشورگشاي ديگر او را دوست مي‌داشته‌اند٬ و پايه‌هاي سلطنت خود را بر بخشندگي و خوي نيكوي نيكو قرار داده بود. دشمنان وي از نرمي و گذشت او آگاه بودند٬ و بهمين جهت در جنگ با كورش مانند كسي نبودند كه با نيروي نوميدي ميجنگد و ميداند چاره‌اي نيست جز آنكه بكشد يا خود كشته شود. پيش از اين-بنابر روايت هرودتوس- دانستيم كه چگونه كرسوس را از سوختن در ميان هيزمهاي افروخته رهانيد و بزرگش داشت و او را از رايزنان خود ساخت؛ و نيز از بخشودگي و نيكي رفتار او با يهوديان سخن گفتيم. يكي از اركان سياست و حكومت وي آن بود كه براي ملل و اقوام مختلفي كه اجزاء امپراطوري ايران را تشكيل ميدادند٬ با آزادي عقيده‌ي ديني و عبادت معتقد بود٬ و اين خود ميرساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهي داشت و ميدانست كه دين از دولت نيرومندتر است. بهمين جهت است كه وي هرگز شهرها را غارت نميكرد و معابد را ويران نميساخت».
--------------------------

بخش يك:
جرج راولينسن G. Rawlinson استاد نامي تاريخ شرق باستان٬ مي‌گويد: «منش و خوي كورش بدانگونه كه يونانيان بما نشان ميدهند٬ نماينده‌ي ستوده ترين پادشاهان باستاني خاور زمين است: كوشا و نيرومند و دلاور٬ در زيركيهاي جنگي زبردست٬ و دارنده‌ي همه‌ي ويزگي‌هاي يك سپهبد پيروزمند؛ مردمانش را با رفتاري دوستانه و خودماني فدائي خود ميكرد ليكن از پذيرفتن درخواستهائي كه زيانشان در آن نهفته بود٬ دريغ مينمود

---------
اينجا بگمانم راولينسن به اين گفته‌ي كوروش بزرگ نما كرده است: «براي ما آن به كه در سرزمين سخت و كوهستاني خود بمانيم و فرمانفرما باشيم٬ تا در دشتهاي خرم و شهرهاي پرناز بسر بريم و بندگي ديگران كنيم»

و همچنين هرودتوس گويد گروهي از پارسيان-كه پس از ديري درسختي و زندگي ساده‌ي شباني زيستن٬ به زر و سيم رسيده بودند و خوشي خفتن در بسترهاي نرم و خوردن خورشهاي گوارا سخت خوشايندشان افتاده بود - از بازگشت بسرزمينهاي كوهستاني و درشتناك خود٬ و نيز از زندگي پهلوانانه و سپاهي٬ در هراس شدند٬ و دل در آن بستند كه زنگي خود را در شهرهاي زيبا٬ و در ناز و آرامش بگذارنند. پس روزي بسرداري «ارتم‌بر» نامي انجمن شدند٬ و آرزوهايشان را با يكديگر در ميان نهادند. آنگاه نزد كورش رفتند٬ و بزرگ انجمن چنين گفت: «اي كورش! اكنون كه جهان آفرين فرٌ شاهي را از ايشتوويگو گرفته٬ و به چنگ تو و پارسيانت سپرده است٬ بيا و بگذار تا اين سرزمين تنگ و درشتانكي را كه آشيان ما بوده٬ رها كنيم و زيستگاهي بهتر براي خود برگزينيم. در پيرامونمان٬ چه در اين نزديكيها و چه در آن دوردستها٬ سرزمينهاي نيكو فراوان است. اگر يكي را براي خود برگزينيم٬ جهانيان ما را بيشتر از اكنون خواهند ستود. چه كسي توانا بُوَد و چنان نكند؟»

كورش را اين سخنان خوش نيامد و چنين پاسخ داد:

«
هر كس در آرزوي چنان جنبشي باشد آزاد است٬ و ميتواند در سرزميني نو يافته و زرخير آشيان جويد٬ ليكن شما را هشدار ميدهم كه آنگاه ديگر در آرزوي فرمانروائي نميتوانيد بود٬ و بايد آماده‌ي آن باشيد كه به فرمان ديگران گردن بگذاريد٬ زيرا كه آشيان و نرم و گرم٬ مردمان ناز پرورده و زودشكن پروراند٬ و اگر چه ميوه‌ي آبدار گوارا از زمين نرم برخيزد٬ آزادگي و جنگاوي٬ و منش‌هاي پهلواني در آن بخواب رود»

پايان ستايش راولينسون:
(
بخش سه)

«
جاي شگفت نيست که پارسيان٬ در سنجش وي با پادشاهان پسين‌تر٬ يادش را با برترين بزرگداشتها و کرنشها در سينه نگهداشتند٬ و از مهري که بدو داشتند٬ اندامش را نماينده‌ي دلخواه‌ترين و ستوده‌ترين زيبائي نژادي مي‌دانستند...

کورش اگر چه در آغاز کارش٬ سرداري در سختي‌ها پروريده بيشتر نبود٬ چون به شاهنشاهي رسيد بخوبي نشان داد که ارزش و شکوه هنر را به نيکي در ميابد. در ساختمانهايش در پاسارگاد٬ بزرگي را با زيبائي در آميخت٬ و روشي پديد آورد که هم «ساده» است و م «پالوده و ظريف»...گمان ميرود که ما ستونهاي بلندي را که از پائين به بالا نازکي افسونباري مي‌يابد٬ و مايه‌ي شکوهمندي بناهاي پارسي است٬ بايد ابداع او بدانيم...


چنان مي‌نمايد که کورش در زنگي خصوصي و خانوادگي نيز همان سادگي و ميانه‌روي آزادانه‌اي را که در کارها داشت٬ نگهميداشته است. ميدانيم که وي يک زن بيشتر نگرفت٬ و وي شاهدخت کاسان‌دانه‌ از تخمه‌ي هخامنشي بود... که چون در گذشت شوهر را به اندوهي گران فرو برد...»
-----------------------------------------

ر. گيرشمن R. Ghirshman باستانشناس فرانسوي هم سخنان گيرائي در ستايش کورش دارد:



«
از ميان پادشاهان عده‌ي محدودي هستند که پس از خود شهرت و نامي نيک مانند کورش باقي گذاشته‌اند. کورش سردار بزرگ و پيشواي مردم بود. بخت نيز با او ياري مي‌کرد. وي سخي و نيکخواه بود٬ و انديشه‌‌ي آن نداشت که مماللک مفتوحه را به اتخاذ روشي واحد ملزم نمايد٬ بلکه اين خردمندي را داشت که موسسات هر يک از حکومتهائي را که به تاج و تخت خود ضميمه ميکرد٬ لاتيغير باقي گذارد. او هر جا که رفت٬ خدايان مذاهب مختلف را به رسميت شناخت و تصديق کرد. همواره خود را جانشين قانوني حکمرانان بومي معرفي مينمود. اسکندر نخستين کسي نبود که اين سياست را اتخاذ کرد٬ بلکه او فقط از سرمشق کورش تقليد نمود و بدين وسيله مورد تحسين رعاياي جديد گرديد. در دوران کوروش٬ نسيمي جديد سر سراسر جهان وزيدن گرفت٬ شهرها را از قربانيها و قتلهاي بناحق نجات بخشيد٬ حريق شهرهاي غارت شده را خاموش نمود٬‌و اقوام را از اسارت و بردگي آزاد کرد

کوروش بيش از هر فرد ديگر متوجه بود که «جهان باستان، شهرهاي متمدن و قبايل وحشي، از قواي داخلي که ميکوشد همه را در يک جامعه‌ي انساني مستهلک سازد٬ بزحمت اطاعت ميکنند.» ما هرگز نمي‌بينيم که کورش٬ مانند روميان٬ ملت رقيب خود را با خويش متحد کند٬ و نخست با او مانند ملتي همشأن رفتار نمايد٬ و سپس در زمان ضعف وي٬ او را تابع و مطيع کند و بدو ظلم و ستم روا دارد.

ايرانيان کورش را «پدر» و يونانيان – که وي ممالک ايشان را تسخير کرده بود او را «سرور» و «قانونگزار» ميناميدند، و يهدويان اين پادشاه را بمنزله‌ي «ممسوح پرودگار» محسوب ميداشتند. با آنکه روح جنگجوي وي هرگز حتي پس از سالها جنگ و پيروزي – سست نشد، همواره نسبت بدشمن مغلوب بلند نظر بود، و بدو دست دوستي دراز ميکرد»

----------------------------------------


ستايش دکتر شاپور شهبازي:


کورش در ميان قومي چوپان و کوهستاني زاده شد. در خانواده و در ميان مردمش٬ زندگي «پدرسالاري» اهميت داشت٬ و خود او از خاندان نامبردار هخامنشي٬ که رهبران پارسيان از آن برخاستند٬ بيرون آمد٬ و چون از سوي مادر با شاهان ماد پيوستگي داشت٬ از همان آغاز٬ هدف بزرگ و پهلوانانه‌ي «اتحاد پارسيان و مادها» را در سر مي‌پخت٬ و در انديشه‌ي آن بود که جهان آنروز را بزير نگين در آورد و پارسيان و ايرانيان ديگر را بفرمانروائي رساند. کوششهاي او همه کامياب بود.


کورش همه‌ي گوهرها و هنرهاي يک رهبر بزرگ را دارا بود. در کارها درنگ روا نميداشت و کار امروز را به فردا نميگذاشت٬ يعني درگرفتن تصميم بسيار سريع بود. و قاطعيت و بٌرائي از هر کارش پيدا بود. در تشخيص دادن خوب و بد کارها٬ و نيکي و نکوهيدگي مردمان هنرمندي و تيزمغزي را با هم داشت٬ و در اين کار سخت توانا بود و به تندي در مييافت که چه بايست کرد. ميدانست که «بزرگ» بودن مسئوليت فراوان بهمراه دارد٬ و شهامت پذيرفتن مسئوليت و نتيجه‌هاي آن را داشت. نظريه‌هاي يارانش را به دقت گوش ميداد٬ با شکيبائي و خردمندي ميسنجيد٬ و براي هرکسي در خور او کاري مييافت و کار آمدان را همواره مينواخت و بکارهاي مهم ميگماشت.


او فرزند دشتهاي فراخ و کوهستانهاي بلند پارس بود٬ ساده زندگي ميکرد و چون انساني آزاده مي‌انديشيد؛ يک زن بيشتر نگرفت٬ و فرزندانش را شاهانه بار آورد؛ از زندگي اشرافي ولي پوسيده‌ي بابلي بدش مي‌آمد٬ و شهرهاي شلوغ و پرهياهوي و چرک را سخت ناخوش ميداشت٬ اما آب و هواي کوهستانها و هامونهاي سخت و سنگدل و مردپرور را ميستود. در کار خود اشتياق و رغب داشت٬ و همواره بيش از دست‌يازي بکاري٬ در پي آگاهيهاي تازه برمي‌امد٬ و تا راهي را خوب نميشناخت٬ در آن گام نميزد٬ و دوستان و زيردستانش را بدان نميفرستاد. اما چون راهي را ميگزيد٬ و دور و نزديک کاري را ميديد٬ آنگاه با قاطعيت و برٌائي٬ پي انجام خواستهاي خود ميرفت و چيزي نميتوانست او را از کارش باز دارد.


کورش وفاشناس بود؛ دوست داشت يارانش را تشويق کند٬ و دوستانش را پاداش بخشد٬ و ميوه‌ي وفادوستي‌اش تنها به همرزمانش نميرسيد٬ بلکه در اين کار حتي کساني را به درگاهش و به آغوز بازش راه ميداد که تا روز پيش در آوردگاه با او جنگيده بودند و دشمنش بشمار ميرفتند. بادشمنان به نرمي و بزرگ‌منشي‌ رفتار ميکرد٬ و اهميت کردار او هنگامي بهتر نمايان ميشود٬ و انساني بودن انديشه‌ها و کارهايش زماني آشکارتر ميگردد که روزگار خون‌آلود و پر از کشتارهاي همگاني و ويرانگريها و ناموش‌دريها و به‌بردگي‌ کشيدنهاي‌ نسل‌هاي پيش از وي را بررسي کنيم و بخوانيم.

آوازه‌ي دادگري و کارهاي پسنديده‌اش چنان در جهان پيچيده بود که حتي دشمنانش٬ هواخواه سياست او و قلباً دوستدارش مي‌گشتند. وي بيش از هر پادشاه ديگري بامردم نزديک بود٬ و چون مردم عادي ميزيست٬ و با دشواريهاي عاطفي آنان آشنائي داشت٬ و بالا دست بودنش را به رخ کسي نمي‌کشيد. با يهوديان و بابليان و لوديان و ديگر شکست خوردگان با بزرگمنشي بي‌مانندي رفتار ميکرد٬ نميخواست اشک ناکامي و نوميدي‌ را در چشمان شکست خوردگان ببيند و به غرور آنان لت زند٬ و يا دين و آداب و رسوم و عواطفشان را خوار دارد٬ و با خودپسندي و سنگدلي جنگاوران پيروز رفتار نمايد.

با آمدن کورش يک دوره‌ي تاريخي به پايان رسيد: دوره‌‌اي که سرشار از مردمان ويرانگر و تبهکار٬ و خونخواران درنده‌خوي و سنگدل بود٬ دوره‌اي که جان انسان و مقام او ارزشي نداشت؛ و دوره‌ي نويني آغاز گشت: دوره‌ي صلح و سازش٬ همداستاني و همراهي٬ دوره‌ي ارزش نهادن به حقوق و عواطف انساني٬ دوره‌اي که قانون و داد را پاي برجاي کرد٬ و ارزش انفرادي و اجتماعي مردم را نمايان ساخت. پس از او ديگر کسي نميتوانست بي‌شرم و ترس٬ دست بکشتار زند٬ و ويرانگري کند و از ننگ و بدنامي نهراسد. کورش معني و اهميت «انسانيت» واقعي را آشکار کرد.

کورش يک رهبر بزرگ بود٬ از پرورش استعداد زيردستانش شاد و خرسند ميشد٬ و از شادماني و کاميابي يارانش خوشبخت ميگشت. براي او خودخواهي معني نداشت٬ و در برابر هر خدمتي پاداشي بايسه و شايسته مي‌بخشيد. فردي «سازماند-دهنده organizer» بود. ايران را به استان‌هاي بزرگي بخش کرد و در چند ناحيه‌اي که مي‌دانيم٬ فرمانداران نظامي را از داشتن اختيارات تام بي‌بهره گذاشت٬ و در کنار آنان حاکمان اداري که بيشتر آنان از بزرگان محلي بودند٬ و گنجوران و دبيران برگمارد تا از شورش و خودسردي حاکمان٬ و افتادن قدرت مطلق بدست آنان جلوگيري کرده باشد.

اين پيشواي فرزانه خوب ميدانست براي چه به جهان آمده بود؛ و ماموريت تاريخي‌اش را به نيکي انجام داد. همچنانکه گوبينو گفته است٬ وي از آن کساني بود که سرنوشت براي فرمانروائي مي‌آفريند٬ و چرخ زندگي ملتها را به چنگ نيرومند وي مي‌سپارد٬ از آن کساني که با آمدنشان «نظام» و «آرامش» و «رعايت قانون» معني پيدا مي‌کند٬ و پيشرفت افراد و فرهنگها در سايه‌ي نظم و آرامش آغاز ميشود٬ و غرور شکوهمندي بخاطر انسان بودن و زيست سرفراز و پهلواني داشتن در دل مردمان مي‌رويد و شکوفا ميگردد. زندگي کورش٬ ۶۱ سال شاهي و پهلواني و فرزانگي بود٬ و اين ويژگيها او را مايه‌ي افتخار تاريخ بشر کرد.


بلي! وي را از «مردمان بزرگ» تاريخ ميدانند٬ اما بزرگان ديگري که همشأن او قلمداد شده‌اند٬ هيچکدام در «انسانيت» و «مردم دوستي» و در «عشق به زندگي ساده و سخت آزاده سواري» به پاي او نرسيدند. کورش نه تنها به دوراني سياه و خون‌آلود پايان داد٬ بلکه قلبها و فرهنگها را بهم نزديک و خويشاوند ساخت٬ مردم ايران و يونان و هند و بين‌النهرين را بهم آشنا کرد٬ و مايه‌ي آن شد که فرهنگ و افکار آنان با هم برخورد کند٬ و پيشرفت نمايد. به هنرمندان کشورها فرصت داد که زير درفش شاهنشاهي ايران٬ و به پيشبرد کار خود بکوشند٬ و پاسارگاد را براي آن ساخت تا جلوه‌ي آن هنر شاهانه‌اي باشد که همه‌ي ايرانشهريان در آفرينش آن انباز بودند. دستگاه حکومت و سازمانهاي اداري «شاهنشاهي جهاني» ايران را بنياد گذارد٬ و با «فرمان آزادي ملتها»(استوانه‌ي کورش کبير) و کارهاي ديگرش٬ به مردمان فهمانيد که ارزش آزادي و برابري و همکاري واقعي تاچه پايه است. از همه مهمتر٬ وي بود که به جهانيان ياد داد که انسان را بايد ارجمند شمرد٬ و با فرهنگ کرد٬ نه اينکه خوارداشت و گردن زد. چون خودش معني «انسانيٌت» و «شفقت» را نيک مي‌دانست٬ ميکوشيد آن را بديگران نيز بفهماند؛ و با آنکه دستش براي هر کار ستمگرانه‌اي باز بود٬ يکي از مردان تاريخي و از فرمانروايان توانائي است که بر دامن‌پاکي و انسانيت لکه‌اي بجاي نگذارد.

ايرانيان بداشتن شخصيتي چون کورش در تاريخ خود مي‌بالند٬ و جاي آنست٬ زيرا که وي آئينه‌ي تمام نماي آزادمردي و پاکي و نمونه‌ي پهلواني و سادگي و مظهر شفقت و مردم‌دوستي ايراني است٬ ملتي که هزاران سال است در برابر طوفانهاي بنيادکن روزگار چون کوه ايستاده٬ قومي که اگر تنها همان کورش را براي تاريخ جهان به ارمغان آورده بود٬ براي پايدارماندنش و جاويد ناميش بس بود.
------------------------------------


+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 5:29  توسط مصطفی فراهانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدايا تو خود ميداني انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه زجر ميكشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است


پیوندهای روزانه
ورود دخترا ممنوع
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1388
تیر 1387
اردیبهشت 1387
تیر 1386
خرداد 1386
بهمن 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
پیوندها
قیمت خودرو
YOU+I=LOVE
divar
خصوصیات کلی در مورد دخترا .....
Amin
امپراتوري فراموش شده
کوروش ابر مرد تاریخ
فارسی را به لاتین بنویسیم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دوستدار کورش

1